داستان و حکایت

شما نجار زندگی خود هستید!

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار ر

شما نجار زندگی خود هستید

ادامه مطلب ...
زنی که در ۱۳سالگی به یک نمکی فروخته و همسر هشتم شوهرش شد!!

هر ۳ماه یک بار شکایت می‌کنم تا بتوانم نفقه‌ام را از شوهرم بگیرم و شکم دختر ۳ساله‌ام را سیر کنم. باور کنید خجالت می‌کشم که بگویم همسر هشتم مردی ۷۰ساله هستم و با ۲۳سال سن باید کلفتی خانه‌اش را انجام بدهم. زن جوان در دایره اجتماعی کلانتری نواب صفوی مشهد افزود: من در خانه شوهرم فقط یک کلفت هستم و هر موقع می‌خواهم حرفی بزنم او مرا به باد کتک می‌گیرد و می‌گوید: بدبخت بیچاره، داشتی از گرسنگی تلف می‌شدی و تو را از پدر و مادرت خریدم تا سروسامانی بگیری و صاحب این زندگی بشوی، حالا زبان دراز شده‌ای و…؟!. «فائزه» اشک‌هایش را پاک کرد و افزود: پدر و مادرم هر

ادامه مطلب ...
تاجر آمریکایی و ماهیگیر مکزیکی

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!. از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟. مکزیکى: مدت خیلى کمى !. آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟. مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !. آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟. مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گی��ار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى

ادامه مطلب ...
داستان دختر سی دی فروش

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر. پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!. داستاندخترسیدیفروش. مطالب بیشتر در این مورد. داستان بسیار زیبای پدری که تا دیروقت کار

داستان دختر سی دی فروش داستان سی دی دختر سی دی فروش

ادامه مطلب ...
تعبیر زیبا از زندگی

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود راروبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟. و همه دانشجویان موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی

تعبیر زیبا تعبیر زندگی زیبا زندگی

ادامه مطلب ...
چنگیزخان مغول و شاهین پرنده

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید. آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشک

ادامه مطلب ...
امتحان وزیران

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :. از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند. همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…. وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !. وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…. وزیر د

امتحان وزیران

ادامه مطلب ...
تلفن های من به ماری!

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی‌و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می‌ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم !. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می‌کند که همه چیز را می‌داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می‌داد…. ساعت درست را می‌دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد!. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی

ادامه مطلب ...
ماجرای‌علاقه‌اندیشمندانگلیسی‌به آیة‌الکرسی

یکی از اندیشمندان انگلیسی درباره آیة الکرسی می‌گوید: آیه‌ای در قرآن وجود دارد که هیچ‌گاه از خواندن آن خسته نمی‌شوم و دوست دارم درباره آن بیاندیشم. به گزارش حوزه نیوز، آیت الله کریمی جهرمی طی سخنانی در شهر گلپایگان به آثار و برکات آیة الکرسی و جایگاه آن در میان آیات قرآن کریم پرداخته و ماجرای علاقه مندی یک دانشمند انگلیسی به این آیات را بیان کرده است. این استاد حوزه علمیه، ماجرا را چنین نقل کرده است:. « این نقل در کتاب «الاسلام دین الفطرة والحرّیه» نوشته «جاریش» از نویسندگان مشهور مصری آمده است که این دانشمند انگلیسی بیان می‌دارد که، آیه ای در ق

ادامه مطلب ...
پنجمین فینال

جرالدبرای پنجمین سال پیاپی به فینال مسابقات شطرنج ایالتی رسیده بود و حالا. قرار بود برای پنجمین بار پیاپی با سباستین بر سر قهرمانی مبارزه کند . پنج سال قبل سباستین ۲۹ ساله از خواهر جرالد خواستگاری کرده بود ، اما. خواهر او به این دلیل که سباستین را در شان خانواده خود نمی دانست به. قهرمان ایالتی شطرنج جواب منفی داده بود. در این پنج سال جرالدخیلی دلش می خواست با خبر پیروزی در مسابقات. شطرنج ، هم قهرمان ایالت شود و هم جواب به اصطلاح توهین سباستین را به. خانواده اش بدهد !. تا اینکه در پنجمین فینال جرالد خیلی راحت تر از حد تصور حریف قدیمی اش. را شکست

ادامه مطلب ...
هیچ مانعی را باور نکن

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند، در زندان بود!. پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می‌شد. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی … دوستدار تو پدر. پس از چند ر

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه روح دخترک

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

داستان کوتاه روح داستان کوتاه از روح داستان کوتاه دخترک

ادامه مطلب ...
راننده های باحجاب!

همیشه وقتی از اتوبوس و یا تاکسی پیاده می‌شوم، سعی می‌کنم طوری پول را به راننده بدهم که دستم به دست‌هایش برخورد نکند!. حالا شده از روی چادر باشد، و یا اگر اسکناس بود به پهنا بازش می‌کنم و از انتهای اسکناس به سمت راننده دراز می‌کنم. چند وقت پیش موقع دادن کرایه اتوبوس دیدم راننده دست راستش را با دست کش پوشانده، به خودم گفتم حتما به خاطر نور آفتاب این کار را کرده! ولی چرا فقط یک دست؟!. این گذشت تا سه روز پیش یکی دیگر از راننده‌های همان خط را دیدم همچین کاری کرده. بدجوری حس کنجاوی ام قلقلکم می‌داد!. برای همین علتش را از راننده پرسیدم که اینطور جوابم

ادامه مطلب ...
فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟. فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی‌ جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند. مرد پرسید:

فرشته بیکار فرشته ی بیکار

ادامه مطلب ...
زندگی‌نامه استیو جابز در قاب تصویر

به گزارش سرویس دانش و فناوری برنا به نقل از بی‌بی‌سی، استیو جابز مدیر عامل خلاق شرکت اپل هفته گذشته در سن ۵۶ سالگی درگذشت. وی سال‌ها با بیماری سرطان لوزالمعده دست و پنجه نرم کرد و پیش از مرگ از سمت خود استعفا داده بود. جابز در طول دوران فعالیتش محصولات تاثیرگذاری را به دنیای محصولات رایانه‌ای عرضه کرد. استیو جابز و استیو وزنیاک، شرکت اپل را در یک پارکینگ در ناحیه معروف سیلیکون ولی بنیان گذاشتند. استیو جابز برای تامین سرمایه این شرکت، مجبور شد ماشینش را بفروشد. اولین رایانه تولیدی آنها در سال ۱۹۷۶ به قیمت حدود ۶۶۶ دلار در بازار عرضه شد. در س

زندگینامه استیو جابز تصویر استیو جابز

ادامه مطلب ...
گاهی باید نشنید

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو ��ا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش. بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پر

گاهی باید گاهی باید نشنید

ادامه مطلب ...
خاطره شیخ وهابی از دعا برای سینه مهماندار هواپیما

شیخ سعد البریک چهره سرشناس وهابیت عربستان سعودی در یک برنامه زنده تلویزیونی خاطره خود از نگاه کردن و دعا بر سینه یک زن نامحرم را بیان کرد. به گزارش جام نیوز و به نقل از نایس تو نت شیخ “سعد البریک” چهره سرشناس وهابیت عربستان در برنامه “سفر” در شبکه ماهواره ای “الدلیل” گفت: بنده همواره برای افراد دعا می خوانم. بیماران زیادی به من مراجعه می کنند تا بر آنان دعا کنم. یک روز که سوار بر هواپیما بودیم و از مدینه منوره به سمت ریاض در پرواز بودیم، یک مرد مسافر که از درد معده رنج می برد، نزد من آمد. از او خواستم که دگمه پیراهنش را باز کند و برایش دعا کر

ادامه مطلب ...
جواب دندان شکن

وزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید. جوابدندانشکن. مطالب بیشتر در این مورد. عکس سخت ترین سوال جهان را جواب دهید. ساده ترین جواب!.

جواب دندان شکن جواب های دندان شکن دندان شکن

ادامه مطلب ...
مدیریت جالب

روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار بیکار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟». جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار. ». مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود ۶۰۰۰ دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت:. «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند. ». جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر

مدیریت جالب

ادامه مطلب ...
پندی از سقراط حکیم

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود . علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :. در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟. مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد. آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟. مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود . سقراط پرسید: به

پندی از سقراط حکیم پندی از سقراط سقراط حکیم

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه